دوست داری شخصیت خودت رو بشناسی؟! کلیک کنید
دوست داری شخصیت خودت رو بشناسی؟! کلیک کنید
0
0

کودک شناگر

629 بازدید

پسر کوچولو چند ماهی بود که با پدرش به استخر می آمد. آن ها با هم بازی های مختلفی می کردند، از جمله توپ بازی. پدر پس از مدتی به قسمت عمیق می رفت تا خودش کمی شنا کند. اما پسر همچنان با توپ مشغول بازی بود (هرجا نوشتم بازی کردن شما بخوانید یادگرفتن). ابتدا یادگرفت در حالیکه توپ را در دست دارد خود را جابجا کند و پس از مدت می توانست توپ را رها کند و خودش کمی حرکت کند. روزی پدر پس از اینکه خودش حسابی شنا کرده بود از آب بیرون آمد تا دوباره پیش پسرش برود. آن روز استخر خیلی خلوت بود. پدر ناگهان دید پسرش توپ در بغل وسط قسمت عمیق است. رنگ از صورتش پرید و با فریاد او را صدا زد و گفت
متین توپ را ول نکن و همانجا بمان» اما متین در همان لحظه توپ را به جلو پرت کرد. پدر به سرعت داخل آب پرید. توپ را گرفت و در دستان متین گذاشت. اما منين دوباره توپ را پرت کرد. پدر دوباره توپ را گرفت به بدن منين چسباندن و سعی میکرد هر دوی آن ها را با هم به طرف کنار استخر هل دهد. در این لحظه غریق نجات که در کنار استخر می دوید به آنها رسید و خطاب به پدر فریاد زد: «چیکار داری می کنی ولش کن، ولش کن میگم ولش کن» | پدر متوجه فرياد غریق نجات شد؛ لحظه ای متوقف شد و پسرک را رها کرد. دوباره که به سمت پسرش نگاه کرد دید او خودش را بدون توپ به انتهای استخر رسانده بود… پدر از کنار استخر بالا آمد. در این لحظه من هم خودم را به آنجا رسانده بودم. غریق نجات با عصبانیت از پدر پرسید: «چیکار داشتی میکردی داشتی بچه رو به کشتن می دادی!!» پدر گفت وقتی او را در قسمت عمیق دیدم ترسیدم غریق نجات پاسخ داد: مرد حسابی! اون داشت خودش به این خوبی شنا می کرد
ترس تو داشت باعث مرگ بچه می شد

آیا این مطلب را می پسندید؟
https://nikzima.com/?p=1189
اشتراک گذاری:
واتساپتوییترفیسبوکپینترستلینکدین
وحیدرضا پورتقی
مطالب بیشتر

نظرات

0 نظر در مورد کودک شناگر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هیچ دیدگاهی نوشته نشده است.